تبليغاتX
آشنایی با فرهنگ، زبان و ادب کوردی - داستان کوتاه " شیر و خرگوش" (قصه قصیره" الاسد و الارنب)

- روباه رو بروی  خرگوش  در آن سمت میز می ایستد و با مکر و حیله می گوید:

- سلام به دوست خوبم.. ما را مشرف نمودی بفرما به عنوان مهمان ویژه روی میز من.

- خرگوش با تمسخر جواب می دهد: ساکت شو مکار و از جلوی چشمم گم شو، نمی خواهم دستانم را به خون کثیفت آلوده کنم.

- خدای من ببینید جانوران درنده، ظاهرا خدا دعای مرا قبول کرده و تو را با پاهای خودت فرستاده تا تو را بخورم، چگونه جرات می کنی با من اینگونه صحبت کنی؟ فکر کنم اشتباهی از این در وارد شدی تا من از تو نائل گردم؟؟؟؟ سوگند به چنگالهای خدایان شکار تو را برای مزه شراب امشب آماده می کنم، دستش را دراز کرده تا خرگوش را بگیرد، ولی خرگوش ناگهان می جهد و با یک لهجه مبارزه طلبانه به او می گوید:

- دوست من این جا مکان محترمی است و جای مشاجره و دعوا نیست، اگر دعوا می کنی به فضای باز حیاط برویم.

- روباه قهقه ای سر می دهد و با تمسخر می گوید: بفرما آغا ، هنگامیکه رسید جلوی در نگاهی به عقب انداخت و اشاره ای مسخره آمیز به حاضرین انداخت و همه با هم با صدای بلند خنده سر دادند، و آن دو به حیاط رفتند و هنوز چند لحظه نگذشته بود که در باز شد سکوتی عجیب حاضران در میخانه در خود فرو برد، خنده ها بر لبان خشک گردید و همه حیرت زده شده و انگار یک نمایش تماشا می کنند.

- این یک کمدی نادری است، خدای من چی شده خرگوش با پیروزی وارد شد و دارد دست و صورت خود را پاک می کند و به میزش نزدیک می شود تا بنشیند، اما قبل از آنکه بنشیند گرگ بر افروخته شده و آتش از چشمانش می بارد و روی به خرگوش نموده و می گوید:

- اگر توانستی با هر حیله ای دوستم "روباه" را شکست دهی، ولی من تو را رها نمی کنم، و از تو انتقام دوستم را می گیرم، حالا می خواهی کجا فرار کنی؟

- خرگوش با اعتماد به نفس کامل می گوید: آهای گرگ خرفت نکنه بخواهی دستت را روی من بلند کنی، چون آنها را می شکنم، اما به احترام مکان اگر می خواهی انتقام دوستت را از من بگیری، حیات باز است، بفرما، دوتائی به فضای باز حیات رفتند و بعد از چند لحظه و حیرت و دهشت حاضران صد چندان شد، هنگامیکه دیدند خرگوش دوباره پیروزمندانه وارد کافه شد و دارد سبیلهایش را پاک می کندو به سمت میزش با گامهای استوار در حرکت است.. همه در دل خویش داشتند می گفتند:

- خرگوش این همه قدرت خارق العاده را از کجا آورده است؟؟؟؟؟؟؟

- این همه جرات و قدرت را از کجا آورده که اینگونه وارد "کافه میخانه" مخصوص درندگان بزرگ شده و روباه و گرگ را شکست دهد، در این فکر بودند که ناگهان در باز شد و شیر غره کنان در حالیکه خون شکار از میان چنگالهایش می ریخت وارد شد، همه به احترام و به خاطر ترس از او برخاستند، شیر با غرور و تکبر به سمت میز خرگوش رفت و روبروی او بر یک صندلی نشست، سپس روی به حاضرین کرد و با تهدید گفت:

- آنهائی که حاضرند به آنهائی که غائبند بگویند: وای بر کسی که جرات کند لبانش را در مقابل پسر خواهرم "خرگوش" تر کند و او را ناراحت نماید، به جد بزرگوارم قسم روزگارش را سیاه کرده و استخوانهایش را خورد می کنم، عاقبت گرگ و روباه برای شما عبرت باشد، خرگوش سینه اش را می دهد جلو و به صندلی تکیه زده و یک بادی به غب غب می اندازد، میمون گارسون هم دارد میز را تمیز کرده و گوش به فرمان برای پذیرائی و انجام دستورات آنها، و کافه چی داد می زند که بهترین و فاخرترین نوشیدنیها را برای آنها حاضر کنند، هنگامیکه میمون شراب را در جام پادشاه(شیر) و پسر خواهرش خرگوش می ریزد پادشاه جام را بلند کرده و می گوید: به سلامتی پسر خواهرم سپس جامش را به جام پسر خواهرش زده و یک باره همه را سر می کشد و سر مست می شود، اما خرگوش وقتی که جام را به لبانش نزدیک می کند، یک دفعه به یاد جد و سپس پدرش  و همان نمایش و اتفاق که برای آنها روی داده ، می افتد که چگونه بوسیله پادشاه(شیر) خورده شده و  هنگام نوشیدن شراب مزه او گشته اند هنگامیکه شیر سر مست گشته و شراب کار خودش را کرده است، از خودش می پرسد: ایا سرنوشت او همان خواهد بود؟ یا این دفعه فرق می کند؟ (یا مستی سخنان زمان باهوشی را نمی شناسد و به یاد نمی اورد؟) یا این که این دفعه او واقعا پسر خواهر شیر خواهد بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يحكى أنه كان في وسط الغابة(بار)كبيريديره قرد وكان يرتاده فقط الحيوانات المفترسة وبما أن الثعلب دليل طرائدهم وخليل الذئب ومهرجه فقد سمح له بدخوله وتناول المشروبات برفقتهم

في ليلة صيفية مقمرة وما زال الليل في هزيعه الأول, ولم يكن المشروب قد بدأ بفعله في الرؤوس, انفتح باب (البار)وأحدث فتحه صريراً واضحاً ,مما جعل الجالسين أن يلتفتوا دون استثناء صوب القادم الجديد الكل فاتح اشداقه على وسعهاوبدؤوا يفركون عيونهم الجاحظة المتعجبة والكل يردد في سره , هل أنا في الحلم؟ أم أن السكر قد نال مني ولكن الثعلب بصراخه المزعج أيقظهم من حيرتهم وردهم الى رشدهم نعم انه الأرنب أنه هو بشحمه ولحمه وها هو يجلس على الكرسي مستنداً بكوعه على الطاولة نافخاً أوداجه ولا ينفك من مسد شاربه

والنظر الى كل فرد منهم نظرة ازدراء دون أن يرف له جفن نظرة ملؤها الثقة و التحدي

وقف الثعلب أمام الأرنب  من الجانب الآخر للطاولة وقال بمكر:

أهلاً بصديقي العزيز.. تشرفنا تفضل على طاولتي فأنت ضيف على شرفي ؟

رد الأرنب بإزدراء:

-         اصمت أيها الماكر وغب عن ناظري لا أريد أن تتسخ يدي بدمك القذر.

-         يا لرب الوحوش الكاسرة..يبدو ان الرب قد إستجاب لدعائي وساق قدميك لحدفك , فكيف تجرؤ علي

-         تخطي عتبة هذا الباب إن لم تكن إرادة الرب؟؟؟ أقسم بأنياب الآله لأجعلنك(مازة) لكاسي هذا المساء. ورفع يده لينال من الأرنب إلا أن الأرنب قفز وقال بلهجة ملؤها التحدي:

-         اياك يا صاح فهنا مكان محترم ومن المعيب أن نتشاجرفيه فإذا كان لا بد من القتاال فلنخرج الى الفناء.

-         قهقه الثعلب وقال بسخرية تفضل يا همام وعندما وصل الى الباب ألتفت الى الوراء و غمز بسخرية للجالسين فتعالت ضحكاتهم  وخرج الإثنان الى الفناء وما هي الا لحظات حتى إنفتح الباب وعندما نظر الجالسون صوب الوافد خيم الصمت وتصلبت القهقهات على شفاههم والتي إعتبروها مسرحية

-         كوميدية نادرة ويا للهول إنه الأرنب قد عاد منتصراً ينفض يديه وبظهر يده يمسح فمه قبل ان يصل طاولته ليجلس انتفض الذئب غاضباً  والشرر يتطاير من عينيه واتجه نحو الأرنب وقال :

-         اذا كنت قد نلت من خليلي الثعلب بالمكر فإنني لن أدعك تلعبها معي وسوف أسحقك متى وصلت اليك فأين المفر.

-         قال الأرنب بكل ثقة وتحدي:اياك أيها الذئب الخرف من رفع يدك علي فلسوف أكسرها قبل أن يرفعها ولكن احترم المحل واذا كنت تريد الثأر لخليلك فالفناء واسع تفضل خرج الاثنان الى الفناء وما هي إلا لحظات حتى انفتح الباب وكم كانت دهشة الحاضرين كبيرة عندما شاهدوا الأرنب ينفخ صدره ثانية ويمسد شاربه ويسير نحو طاولته بخطوات واثقة .. الكل رد في سره :

-         من أين للارنب هذه القوة الخارقة ؟؟؟؟

-         ومن أين له هذه الجرأة ليدخل البار وهم على هذه الحالة من التعجب حتى فتح الباب ودخل الاسد مزمجراً والدم يسيل من بين أنيابه وقف الجميع احتراماً وخوفاً فمشى الأسد معتزاً متكبراً تجاه طاولة الأرنب وجلس على كرسيه ثم وجه كلامه للحاضرين الواقفين مهددا وملوحاً بإصبعه :

-         الحاضر يعلم الغائب يا ويله ويا سواد ليله من يتجرأ أن ينبس ببنت شفة في حق بنت أختي الأرنب أقسم بجدي الكبير لأحطمن عظامهم تحطيماُ ولكم عبرة مصير الذئب و الثعلب وقد أعذر من أنذر نفخ الأرنب صدره وإعتدل على كرسيه وتنحنح اشارة للحضور بأنه هو المعني في ذلك نط القرد من وراء طاولة البار وبدأ يمسح طاولة الأسد مع عبارات الترحيب وبضيفه العزيز ونادى النادل ليقدم للملك وضيفه أفخر المشروبات وعندما سكب القرد الكأس للملك وابن أخته رفع الملك الكأس نحو الأعلى وقال : بصحة ابن أختي ثم نقر كأسه بكأس ابن أخته وبدفعة واحدة كرع الكأس حتى الثمالة أما الأرنب فعندما لامست الكأس شفاهه تذكر جده ومن بعده أباه ومسرحيتهم عينها مع الملك منذ سنين خلت وكيف إنقض الأسد عليهم في كل مرة وجعلهما مازة له عندما فعل الشراب فعله وسرا السكر في خلايا دماغه سأل نفسه : ترى هل ستكون نهايته مثلهم وسيسدل الستار على المشهد أم أن (كلام الصحو يمحوه السكر)أم أنه فعلا سيصبح ابن أخت الأسد هذه المرة؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط kurdalameh در شنبه 29 فروردین1388 ساعت 17:28 | لینک ثابت |